آهو انك دوباره اهو كه: بعد از هزار سال دارد، در دشت ميدود بي يار ميرود چونان مجنون،در سنگلاخ باديه، پر هول. از كوه ميايد از سايه اش رمان در گوش مينشاند با خويش ميكشاند فرياد بي امان تفنگي را تا شيب دره هراسان. گوئي صدا به شاخش بسته است گوئي صدا به پايش بسته است گوئي صدا ميان سم او خاك ميلغزد ميايد ميايد تا انتهاي دشت در ابتداي شهر انك دوباره اهو بر اهني گداخته،خفته در شط شهر روان است و اب جويبار چه شور است و اشك و خون. اين راه را چگونه توان رفت بي يار. شب با هزار هزار ستاره سرخ وسپيد و نارنجي با اسماني كوتاه با اسماني مواج و شهر با هزار سال هياهو: انك دوباره اهو!